مردمی که تنها ماندند، اپوزیسیونی کە غیبش زد! – عادل الیاسی

در این نوشتە استدلال می‌ شود که آنچە معمای بقای حاکمیت رژیم اسلامی را توضیح می دهد در مرحلە اول فقدان یک اپوزیسیون شایستە است کە بتوان تفاوت اصولی و ساختاری آن را با سنت سیاست ورزی در ایران دید.

______________________________

جامعه ایران پیوستە در معرض تغییرات سیاسی و اجتماعی سرنوشت‌ساز قرار می‌گیرد، بدون آنکه مرحله عبور از رژیم اسلامی را طی کند. از قیام، شورش و خیزش توده‌ای گرفته تا سرکوبها و قتل‌عامهای خونین، از بحران عمیق اقتصادی و فروپاشی معیشت مردم گرفتە تا بحران مشروعیت حاکمیت، و از جنگ گرفتە تا شرایط نه جنگ و نه صلح، در همه این بزنگاههای مهم، رژیم اسلامی بقای خود را حفظ کردە و مردم معترض با خواستهای پیشرو، در مبارزه خود علیه آن تنها مانده‌اند.

زمانی که سخن از تنها ماندن مردم آزادیخواه در مبارزه‌شان علیه رژیم اسلامی می شود، منظور صرفا زیستن در فقر مطلق، سرکوب شدید، ناامنی در محیط کار و موج دستگیری‌ها و اعدام‌ها نیست، بلکه در عین حال به معنای فقدان یک پشتوانه سازمانی و سیاسی شایسته نیز هست که بتواند تاب‌آوری مردم معترض را از طریق وجود یک افق و بدیل روشن افزایش دهد و بە مبارزەاشان ساختار و آیندەنگری ببخشد. اپوزیسیونی که بتواند در آنجایی که مردم، به دلیل فشار سرکوب و محدودیت‌های سنگین امنیتی، قادر به سازماندهی، نمایندگی و صورتبندی مطالبات خود نیستند، نقش تأثیرگذار خود را ایفا کند و در عین حال بتواند الگوئی متفاوت از آنچه با سیاست‌ورزی و حاکمیت در ایران عجین شدە است، ارائە دهد. همین غیبت، بزرگ ترین تهدید علیه کل جامعه است.

در این نوشتە استدلال می‌ شود که آنچە معمای بقای حاکمیت رژیم اسلامی را توضیح می دهد در مرحلە اول فقدان چنین اپوزیسیونی است.

رژیمی که مخالفان و دشمنان بی‌ شماری دارد، اما اپوزیسیون ندارد

تراژدی وضعیت کنونی در اینجاست که رژیم اسلامی، اگرچه مخالفان و دشمنان بسیاری دارد، اما متاسفانه دارای چنین اپوزیسیونی نیست. آنچه هست، سازمانها و جریانات متعددی هستند که، اگر ادعا و شعارهایشان را نادیده بگیریم، از لحاظ تجربە رفتاری و عملکرد در محدوده فعالیتشان، نتوانسته‌اند بدیل معتبری از سیاست‌ورزی و حکمرانی متفاوت از آنچە در سنت جامعە ایران رایج است را معرفی کنند. به همین دلیل است که تفاوتی نمی کند مردم در مقیاسی گسترده قیام کنند، اعتصاب کنند، ظرف چند روز در کف خیابان ده‌ها یا صدها تن از آنان به قتل برسند، یا جنبشی تاریخی چون جنبش ”زن، زندگی، آزادی” را پیش ببرند، یا در زندانها جنبش مقاومت به راه بیندازند، یا در دانشگاها و محیطهای کار دست به اعتراض و اعتصاب بزنند، یا زنان به یکی از مهم ترین نمادهای سلطه سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، یعنی حجاب اجباری، حمله کنند، یا حکومت با سیاستهای خود جامعه را به مرز فروپاشی اقتصادی بکشاند و جامعه را وارد جنگ کند. به هر حال، در همه این موقعیت‌ها و شرایط، نیروهایی که خود را ”اپوزیسیون” می‌ نامند، در کسب اعتماد این مردم معترض و در سازماندهی اعتراضاتشان ناکام ماندەاند. جمهوری اسلامی بی‌ تردید مخالفان و دشمنان بسیاری دارد، اما مخالفت با حکومت الزاماً به معنای اپوزیسیون بودن نیست. مخالف یا دشمن یک حکومت می‌تواند صرفاً به دلیل رقابت بر سر منافع قدرت و رقابت بر سر در دست گرفتن دستگاه دولتی، در ستیز با آن باشد، بی‌آنکه هیچ مخالفت عملی و اصولی در برابر نوع حاکمیت عرضه کند.

اپوزیسیون، در معنایی که در این نوشته مدنظر است، بە تعریف اوتو کیرشهایمر (Otto Kirchheimer) و نظریه وی تحت عنوان ”اپوزیسیون اصولی” (Opposition of Principle) نزدیک است و همچنین همسویی دارد با تعریفی که جیوڤانی سارتوری (Giovanni Sartori) در نظریه خود تحت عنوان «اپوزیسیون ضد سیستم» (anti-system opposition) ارئە می دهد. کیرشهایمر میان اپوزیسیونی که به دلیل صرفا در حکمیت نبودن با حاکمیت مخالف است، و اپوزیسیونی که از لحاظ اصول و پرنسیپ‌های حاکمیت با حاکمیت مخالفت می‌کند، تفکیک قائل است. طبق این تعریف در مورد اول هیچ درجه‌ای از مخالفت اصولی در مورد مبانی حاکمیت، هدف حاکمیت و ماهیت حاکمیت وجود ندارد و مخالفت این نوع اپوزسیون با حاکمیت صرفاً بر سر عدم مشارکت در قدرت است، اما در سایر موارد از همان اصول و پرنسیپ‌هایی استفاده می‌ کند که در حاکمیت رواج دارد. این در حالیست که در مورد دوم، یعنی ”اپوزیسیون اصولی”، تفاوت در ماهیت و أصول حاکمیت است. به همین تعبیر، جیوڤانی از عبارت ”اپوزیسیون ضد سیستم” استفاده می‌کند، به این معنی که صرف‌نظر از حاکمیت موجود، نیروی اپوزیسیون با ساختارهای بنیادین جامعه، که حاکمیت سیاسی بخشی از آن است، مخالفت می‌کند و این مخالفت خود را نه‌تنها در قالب یک بیانیه آلترناتیوگونه، بلکه در عمل سیاسی و اجتماعی خود به مخاطبان معرفی می‌کند و از این طریق موقعیت خود را در عمل به عنوان یک اپوزیسیون ساختارشکن تثبیت می‌کند.

با این تعریف، منظور این نوشتە از ”اپوزیسیون” صرفا نیرویی نیست که علیه حاکمیت شعار سر دهد، بیانە و پلاتفرم صادر کند، و یا حتی در فرایند این نوع مخالفتش هزینە جانی بپردازد و فعالینش سرکوب شوند. بلکە منظور آن نیرویی است که بتواند در مجموعە عرصەهای مربوط با سازماندهی اجتماعی و ماهیت حاکمیت، از نگرش بە ارزشهایی همچون حقوق انسان، آزادی، عدالت اجتماعی، فرهنگ سیاسی، مناسبات جامعە و اعضای آن با حاکمیت، عملا الگوی اساسا متفاوتی ارائە دهد کە با حاکمیت موجود هیچ شباهتی نداشتە باشد. بە بیان کیرشهایمر یک اپوزیسیون ”اصولی” باشد و بە تعبیر جیوڤانی ”ساختار شکن” باشد.

چرا جامعه معترض، اپوزیسیون را اپوزیسون نمی داند؟

آنچه اکنون در نقشە سیاسی ایران غایب است، دقیقا چنین اپوزیسیونی است. بە نظر می رسد که مردمان معترض در ایران و فعالین جنبشهای پیشرو نسل جدید انقلابیون این غیبت را تشخیص دادەاند، تشخیصی کە در عدم پیوند فکری، نظری و عملی با این نیروها خود را نمایان میکند.

این ادعا که فعالین جنبشهای اعتراضی و مردمان معترض بە وضع موجود در جامعە ایران، نیروهایی کە خود را ”اپوزیسیون” جمهوری اسلامی می نامند را بە عنوان اپوزیسیون واقعی نپذیرفتەاند، از آنجا مطرح می شود که نمی‌توان نفوذ این نیروها را در اتفاقات و رخدادهای جاری رصد کرد. ملاک این قضاوت می تواند بی پاسخ ماندن فراخوانها و رهنمودهای این نیروها و عدم روی آوری افراد درون جامعە بە این نیروها باشد. اگرچە نهاد سرکوب رژیم در شکل‌گیری چنین وضعیتی نقش دارد، اما تمام جوانب این درجە بی اعتمادی و بی علاقەای جامعە بە این نیروها را توضیح نمی دهد. برای فهم دقیق تر این بی اعتمادی باید در عین حال، به سراغ تجربە تاریخی جامعە در مواجهە با جابجایی قدرتها رفت، و از طرف دیگر نگاهی بە عملکرد نیروهای کنونی انداخت که خود را ”اپوزیسیون” رژیم اسلامی معرفی می کنند. جامعەای که در تاریخ خود بارها شاهد جایگزینی یک حاکمیت استبدادی با شکلی دیگری از استبداد بودە است، طبیعی است که با بدبینی و احتیاط بە مدعیان قدرت بنگرد. جامعە ایران هنوز تجربەای پایدار از یک بدیل واقعا دموکراتیک، برابری طلب و رهایی بخش، که کل ساختارهای رسمی و غیر رسمی نظام استبدادی را هدف قرار دهد، ندارد. از این رو طبیعی است که بپرسد آیا این چرخە تاریخ قرار است تکرار شود، یعنی جایگزینی حاکمان، بدون تغییر اصولی و ساختاری مناسبات؟ همزمان عملکرد نیروهایی که اکنون خود را ”اپوزیسیون” می نامند در بسیاری از موارد این اطمینان خاطر را بە دست نمی دهد که بتوان ادعا کرد آنها یک اپوزیسیون ”اصولی” و یا ”ساختار شکن” هستند.

با نگاهی بە بخشهای عمدە آنچە اپوزیسیون کنونی جمهوری اسلامی نامیدە می شود، درخواهیم یافت که مردم دلیل کافی برای تردید در مورد تفاوتهای اصولی و ساختاری آنها با حاکمیت دارند.

نیروهای راست ایران: از هم سویی با حاکمیت تا امید به دخالت خارجی

بخش مهمی از جریانهای راست ایران را، که خود را اپوزیسیون می نامند، می توان بە دو جناح عمدە تقسیم کرد: ١) جناحی کە در بزنگاههای بحران، قیام و جنگ، با نام ”دفاع از میهن” کنار رژیم اسلامی می ایستند. ٢) جناحی که چشم بە مداخلە خارجی برای سرنگونی رژیم اسلامی دوختە است، اما خود از همان أصول و ساختار حاکمیت همان رژیم تاکید دارد.

جناح اول، از موضعی ناسیونالیستی و گاه آشکارا شوونیستی و یا مذهبی، اصول حاکمیت مبتنی بر تک هویتی، ساختار اقتصادی طبقاتی، نظام سیاسی متمرکز و فرد محور، بر فرهنگ اجتماعی واپسگرا و افراطی تاکید دارد و در عمل و در بسیاری از موارد در اسناد نوشتاری رسمی این الگوی حاکمیت را معرفی می کند. بە عنوان مثال در دورە جنگ و مداخلە خارجی اخیر این جناح راست بە اصطلاح اپوزیسیون، عملا در کنار رژیم اسلامی قرار گرفت و با دستاویز ”حفاظت از میهن و تمامیت ارضی”، بە تعلیق هر نقدی بە رژیم اسلامی پرداخت. در این روایت نیروهای نظامی سرکوبگر رژیم اسلامی ”قهرمانان میهن پرست” معرفی شدند که در مقابل یک نیروی ”بیگانە” ایستادند و از ”کشور” دفاع کردند. در عین حال مردم معترض و سرکوب شده فراخواندە شدند کە ضدیتشان را با جمهوری اسلامی کنار بگذارند و تحت سیاستهای همان حاکمیتی که دهەها آزادی، معیشت و کرامت آنان را پایمال کردە بود، بە جنگ ”بیگانگان” و متجاوزان بە ”خاک و میهن” بشتابند. بنا بر همین تجربه، می‌ توانیم نتیجه بگیریم که این جناح از به‌ اصطلاح اپوزیسیون، از لحاظ اصولی با رژیم اسلامی مخالفتی ندارد و هیچ تضادی با ساختارهای قدرت نمی‌ بیند.

دیگر جناح راست، با همان اصول اقتصادی، طبقاتی، فرهنگی و سیاسی خود را معرفی می‌ کند، با این تفاوت که این جناح برای پیگیری اهداف خود، به مداخله خارجی تکیه دارد. به‌عنوان مثال، این جناح در دوره جنگ اخیر، امید خود را به این گرە زد که جنگ یا فشار خارجی، جمهوری اسلامی را سرنگون کند و راه را برای به قدرت رسیدن ”پادشاهشان”، ”رئیس‌ جمهورشان” یا هر نسخه دیگری از قدرت مورد نظر آنان، که البته از لحاظ اصولی با ساختار حاکمیت رژیم اسلامی تفاوتی ندارد، فراهم کند. در این روایت، مردم نه نیرویی برای تغییر، بلکه توده‌ای تلقی شدند که باید در نهایت پشت سر آلترناتیو از پیش‌ تعیین‌ شده آنان صف بکشند و اختیارات خود را بە یک فرد واگذار کنند. آلترناتیوی که مشروعیت خود را نه از عاملیت جامعه، بلکه از حمایت قدرتهای خارجی وشبکه‌های تشکیل شدە از نخبگان می‌ گیرد.

برای مردم آزادیخواه و آگاه ایران دشوار نبود که دریابند این دو جناح درون به‌ اصطلاح اپوزیسیون، مسئله اصلیشان تغییر ساختاری نهاد حاکمیت، مناسبات اجتماعی تبعیض‌آمیز و نظام استبداد سیاسی نیست، بلکە تغییر سوری و جایگزین چهره‌های قدرت است- با حفظ سایر بخشهای این ساختار. در هر دو جناح راست، اصول آشنا از فرهنگ سیاسی استبدادی به چشم می‌خورد: مناسبات اجتماعی طبقاطی، تملق‌سازی، تقدیس رهبری فردی، رابطه عمودی میان ”رهبر” و ”مردم”، بی تحملی در برابر دگراندیشی، و گرایش به بازتولید سایر نهادهای استبدادی. طبیعی بود که چنین نیروهایی نتوانند به عنوان اپوزیسیونی واقعی از طرف جامعه معترض و آگاه پذیرفته شوند.

بحران چپ سنتی: از ناتوانی در فهم جامعه تا بازتولید فرهنگ دیگری‌سازی

اگر از جریانهای راست بگذریم، کە ماهیتا نمی توانند الگوی متفاوتی از حاکمیت معرفی کنند، جامعه ایران از فقدان یک نیروی منسجم، مؤثر و ریشه‌دار چپ رادیکال نیز رنج می‌ برد. نیرویی که بتواند هم در سطح نظری، هم در سطح سازمانی و هم در سطح عملی، اپوزیسیونی اصولی و ساختارشکن را نه‌تنها در برابر حاکمیت، بلکه در برابر راست اقتدارگرا نیز ارائه دهد. آنچه عمدتاً باقی مانده، اشکالی از احزاب چپ سنتی است، جریاناتی که بخش مهمی از افق نظری، فرهنگ سیاسی و ساختار سازمانی خود را همچنان از سنت‌های کهنه و اقتدارگرای کمونیسم اردوگاهی و میراث روسی آن به ارث برده‌اند.

مسئله فقط این نیست که این نیروها کم‌تعداد، پراکنده و کم‌نفوذند. حتی مهم‌ترین مسئله این نیست که در بزنگاههای سیاسی و اجتماعی نتوانسته‌اند خود را به‌عنوان نیرویی زنده، قابل اعتماد و متصل به واقعیت اجتماعی نشان دهند، بلکه مسئله اصلی آن است که قاطعانه این واقعیت را انکار می‌کنند و آنچنان با خود و جایگاه واقعیشان بیگانە شدەاند که گویی در یک قدمی کسب قدرت قرار دارند و هر آنچە در جامعە رخ می دهد نتیجە فعالیت آنهاست. در حالی که جامعه ایران در دوره‌های مختلف دستخوش تحولات عظیم سیاسی، فرهنگی و ذهنیتی شده است، بخش عمده‌ این چپ سنتی در چارچوب گروههای کوچک خود به بازتولید اختلافات فرقه‌ای و پیش‌پاافتاده مشغول بوده، با ساختار و دستورکار سازمانی نیم قرن پیش ظاهر شدە، و از طریق انکار موقعیت اسف‌بار خود، حس رضایت و افتخار کاذب را، جهت تسکین بخشیدن به خود، تقویت کردەاند. امری که آنهارا از ایجاد تغییرات ضروری بازداشتەاست.

این جریانات مدعی‌اند که تغییر باید به دست خود مردم، به‌خصوص طبقه کارگر و دیگر اقشار فرودست و با اتکا به نیروی آنان صورت گیرد. اما آزمون واقعی این را بە ما می گوید که این نیروها در دورە خیزشها و جنبشهای بزرگ اجتماعی، که بیشتر آنها از طریق همین طبقات و اقشار شکل گرفته‌اند و پیش رفته‌اند، کمترین نفوذ را ندارند. در جنبش ”زن، زندگی، آزادی” ــ یعنی گسترده‌ترین، تودەای ترین، رادیکال‌ترین و تاریخی‌ترین جنبش‌های معاصر ایران ــ نه‌تنها این نیروها از سوی بخشهای پیشرو جنبش به‌عنوان اپوزیسیونی اصولی و ساختارشکن پذیرفته نشدند، بلکه ناتوانی عمیق خود را در برقراری رابطه با نسل جدید انقلابیون آشکار کردند. با وجود عظمت آن جنبش، خواستهای ساختارشکنانه و جنبه‌های رادیکال آن، و نیز شمار گسترده شرکت‌کنندگان از اقشار فرودست، تقریباً هیچیک از این احزاب و جریانات نتوانستند حتی به تعداد انگشتان یک دست، فعالان و یا چهره‌های این جنبش را به خود جذب کنند یا تشکلشان را به‌عنوان الگویی مناسب برای تداوم مبارزه و فعالیت آنها بدل کنند. بماند جنبش کارگری، جنبش دانشجویی، جنبش زنان و دیگر جنبشهای ریشەدار تر که هر یک می‌توانستند خواستگاهی طبیعی برای اجتماعی شدن این نیروها باشند.

این ناتوانی را نمی‌توان صرفاً به شرایط امنیتی داخل کشور نسبت داد. بخشی قابل ‌توجه از فعالان همین جنبشها به خارج از کشور رانده شدند، اما در آنجا نیز هیچ پیوند عملی و فکری و سازمانی میان آنان و این احزاب شکل نگرفت. این واقعیت نشان می‌دهد مسئله فقط سرکوب نیست، بلکه شکاف عمیقی است میان فرهنگ، الگوی حاکمیت، ساختار و افق این احزاب با نیازها، ذهنیتها و انتظارات نسل جدید انقلابیون. شکافی که نشان می ‌دهد این جریانات به‌عنوان یک اپوزیسیون اصولی و ساختارشکن دیده نمی‌شوند. این نتیجه‌گیری به احتمال زیاد بر اساس پراتیک این نیروها و تجربه‌ای به دست آمده است که نشان می ‌دهد این جریانها، از یک سو در مواجهه با رویدادهای سیاسی و اجتماعی و، از سوی دیگر در مناسبات درونی خود، مناسباتی سکتاریستی و ایدئولوژیک و متعصبانه از خود نشان داده‌اند.

مثلاً در آستانه برخی از خیزشها و مبارزات تن‌ به‌ تن میان جنبش‌های اجتماعی و رژیم اسلامی، یعنی زمانی که جامعه در حال جوشش بود، بخشی از این نیروها درگیر انشعابهای درونی، منازعات فرقه‌ای، رقابتهای شخصی و مرزبندیهای فرسوده به ‌اصطلاح ”ایدئولوژیک” بودند. جامعه در حال حرکت بود، اما آنان همچنان در جهان کوچک سازمانی خود، خود را میان ”بورژوا بودن و کمونیست ”بودن، ”رفرمیست و انقلابی” بودن، ”راست و چپ” بودن و ”کمونیسم و ناسیونالیسم” بودن تقسیم می‌ کردند و جانانه به جنگ یکدیگر می‌ رفتند و منتهی شدن به تفرقه و انشعابات را به‌عنوان یک رویداد تاریخی که در آن یکی بر دیگری پیروز شده است، معرفی می‌کردند. نتیجه روشن بود: مردمی که به خیابان آمده بودند، در محل کار، دانشگاه‌ها و مکان‌های دیگر جامعه در مبارزه‌ای تن ‌به‌ تن با حاکمیت سیاسی و دیگر ساختارهای واپس‌گرای جامعه بودند، نمی توانستند آرزو و آمال خود را در چنین نیروهایی شناسایی بکنند. بە همین دلیل بە فکر پیوند فکری، فرهنگی، سیاسی و یا سازمانی با آنها نمی‌افتادند. این مردم کافی بود مناسبات غیردموکراتیک درون این احزاب را که مداوماً صدای اعضایشان را در می‌آورد و حاکی از مناسباتی هرارشی، رهبری مادام العمر و رفتارهای تبعیض آمیز بود، مشاهدە کنند. مناسباتی که نمی تواند تفاوت اصولی و ساختاری آن را با آنچە در جامعە ایران سنت و تجربە است بە روشی دید.

این بحران در دوره جنگ نیز خود را بوضوح نشان داد. در حالیکه برای بخش بزرگی از مردم آگاه و آزادیخواه روشن بود که جمهوری اسلامی عامل اصلی کشاندن جامعه ایران به جنگ و ناامنی است، بخشی از این چپ سنتی، همچون وارثان ذهنیت جنگ سرد، بار دیگر در قامت آمریکا‌ستیزی خود را معرفی کرد. در نتیجه، بجای آنکه مسئولیت کشاندن جامعە بە جنگ را بر دوش رژیم اسلامی بگذارد و آنرا بە اهرم فشار اجتماعی علیه این رژیم، سازماندهی اجتماعی و بسیج عمومی علیه آن تبدیل کنند، با نیرو امکانات ناچیز خود، بە جنگ مطبوعاتی علیه آمریکا و بە اصطلاح ”امپریالیسم”ش رفتند. در میان همین جریانات بودند که رژیم اسلامی را برنده جنگ با ”امپریالیسم” آمریکا می‌ دانستند، به مجتبی خامنه‌ای نامه نوشتند که با اعتراضات خیابانی، قدرت مردم علیه این امپریالیسم را گسترش دهد. نیروهایی بودند کە کشتن مسئولین حماس و حزب‌اللە را محکوم کردند، اما موشک‌باران و ترور اعضای احزاب کردستان را توجیه و حتی حق آنان دانستند، با این استدلال که این احزاب با آمریکا رابطه دارند! بودند از این چپهای سنتی روش دیپلماسی رژیم را می‌ستودند و شیفته‌وار از ”دوام‌آوری” نظامیش در مقابل جنگ سخن می گفتند و همه اینها را دلیلی برای دقیق بودن تحلیلهایشان در مورد اینکه ”امپریالیسم آمریکا شکست خورده است” می‌دانستند! آنها بی وقفە سرنوشت لیبی و عراق را به رخ مردم ایران می‌کشیدند، گویی وضعیت ایران بهتر از عراق و لیبی است. غافل از اینکه برای مردمی که دلار ٢٧٠ هزار تومانی، اعدام هرروزه عزیزانشان، کشتار دهها هزارنفری در خیابانها، تجاوز در زندانها و … را نتیجه مستقیم حاکمیت رژیم اسلامی طی ۴۷ سال گذشته می‌دیدند، نمی توانست وضع خود را بهتر از هر جای از این کره خاکی بداند. لیبی و عراق برای آنان بازدارندە نبود، بلکە نبود همان اپوزیسیون واقعی بازدارندە بود که چپها می بایست آنرا بە وجود بیاورند. غیبت این اپوزیسیون ترسناک بود، و آنها را از دست بە یقە شدن همە جانبە با رژیم اسلامی باز می داشت.

برای آنها شعار ”دروغ می‌گن آمریکاست، دشمن ما همین‌جاست”، یا شعاری که اخیر بازنشستگانی معترض بیان می کنند، یعنی ”جنگ و مذاکرە بهانست، زندگی ما نشانست”، از زندگی مادی و روزمره‌شان شکل گرفته بود، نه از تئوریهای به‌ ارث‌ گرفته شدە از دوره جنگ سرد و رقابت میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی. برای آنها جمهوری اسلامی یعنی نبود نان بر سر سفره‌ها، شکستن شخصیت پدران و مادرانی که می‌بایست به دلیل نبود امکانات، فرزندانشان را به جای مدرسه به کار طاقت‌فرسا بفرستند، اما همچنان گرسنە بمانند. آنها در زندگی روزمره‌شان، نه در تئوریهای به‌ ارث‌ گرفته شدە، می‌دیدند که دشمن در پاسگاه محلشان، سر کوچه، در ماشین پلیس و در ساختمانهای دولتی است، نه در قاره‌ای دیگر. آنها در عین حال حس می‌کردند که برایشان میسر است که به جنگ این دشمن در جامعە خود بروند، کارش را تمام کنند و امکاناتی را که از آن محروم بوده‌اند به دست بیاورند، اما نمی‌توانستند رابطه دشمنی با آمریکا را با زندگی روزمره‌شان مرتبط کنند، آن‌هم در شرایطی که خود رژیم بیش از چهار دهه است همه مشکلات جامعه را اتفاقاً به همان ”امپریالیسم آمریکا” ربط می داد و مردم را به دشمنی با دولتی در آن طرف جهان فرامی خواند. این چپ سنتی حالیش نبود که آخر چرا همین مردم باید این ادعا را که از حاکمیت نمی پذیرند، اکنون از چند حزب و محفل کوچک چند صد نفره بپذیرند.

چرا باید بپذیرند که سرکوب شدنشان، فقرشان، حجاب اجباریشان، عدم پرداخت دستمزدشان، نبود مسکنشان و … تقصیر ”امپریالیسم” آمریکاست؟ تازه، اگر این روایت را هم پذیرفتند، چگونه به جنگ این آمریکا و امپریالیسمش بروند؟ مثلا فقر و تحریم و جنگ را بیشتر تحمل کنند و آنرا نماد مبارزه با آمریکا بدانند؟ کلاشینکف به دست بگیرند و به جنگ F-35ها بروند؟ کارگران اعتصاب بکنند علیه آمریکا؟ زنان اعتراضشان به حجاب اجباری را رها کنند و به جای آن علیه آمریکا به خیابانها بیایند؟ بدین‌ ترتیب، مردم معترض که درگیر زندگی واقعی و روزمره در جامعه ایران بودند، نمی‌توانستند حتی در دوره جنگ به چنین نیروهایی که آنها را به مخالفت با آمریکا می‌فرستادند و مانند رژیم اسلامی آنها را با مثال‌های عراق و لیبی می‌ترساندند، بپیوندند.

جامعه فقط حاکمان را نمی‌ سنجد، مدعیان جایگزین را هم می‌ سنجد

نکته مهم این است که جامعه معترض ایران فقط در حال قضاوت در مورد حاکمان بر جامعە نیستند، همزمان، مدعیان جانشین آنها را نیز زیر نظر دارند. مردم فقط نمی‌ پرسند ”چه کسی با حکومت مخالف و یا دشمن است؟” بلکه می‌پرسند: چه کسی در عمل با منطق سلطه، با فرهنگ استبداد، با رهبرسازی، با تحقیر مردم، با حذف مخالف و با بازتولید نابرابری و بی‌عدالتی مرزبندی دارد و می خواهد از نو بر أساس ذهنیت ایدئولوژیک خود یک دشمن خارجی بسازد، جامعە را از جهان منزوی کند و زندگی امروز مردم را قربانی تصورات مذهبگونە در آیندە بکند؟ چه کسی می‌تواند در شیوه سازماندهی، الگوی حاکمیتی، در رابطه با زنان، کارگران، اقلیتها، دگراندیشان و نسل جوان، و حتی در ادبیات سیاسی، الگویی متفاوت و رهایی‌بخش ارائه دهد؟ از همین روست که جامعه معترض، بخش بزرگی از نیروهای بە اصطلاح اپوزیسیون را، از راست افراطی گرفته تا چپ سنتی وارث کمونیسم روسی، اپوزیسیون واقعی نمی‌ داند. این بی‌اعتمادی، نه ناشی از غیر سیاسی بودن مردم، بلکه حاصل نوعی بلوغ سیاسی و تجربه تاریخی است. جامعه‌ای که بارها هزینه داده و قربانی ادعاهای گرایشات سیاسی شدە است، مطقنا نمی تواند به ‌سادگی فریب نامها، پرچمها و شعارها را بخورد. منطقی تر آن است که در غیاب نیروی مورد اعتماد آنها در ”اپوزیسیون” در درون خود اپوزیسیونی اصیل، اصولی و ساختارشکن را بسازد. البته درست است که چنین فرایندی زمان می‌برد، همراه با عقبگرد و مقاطع افت مبارزاتی، حتی با یأس و ناامیدی مواجە خواهد بود، اما نهایتا آن انفجار اجتماعی را به وجود می‌آورد که می‌تواند کل ساختارها و ماهیت جامعه را، و نه فقط حاکمیت سیاسی را، دگرگون کند.

ماهیت این نیرو نمی‌تواند چیزی جز یک چپ رادیکال نوین باشد که ضمن هدف گرفتن ساختارهای طبقاتی جامعه، الگویی انسان‌محور در همه عرصه‌های زندگی انسانها بە دست می دهد. چنین چپی پروژه‌ای برای آینده دوردست نیست، بلکه در نتیجه مناسبات اجتماعی و طبقاتی موجود، و همچنین ناکارآمدی نیروها و گرایشهای سنتی، شکل می گیرد. بله، این چپ رادیکال هنوز ضعیف و نوپاست، هنوز ساختار سازمانی و نظری مشخص و نظام‌مندی ندارد، اما تمام مشخصات پویایی و ظرفیتهای بلوغ به یک جنبش فراگیر انقلابی را دارد.

حتماً در میان احزاب، انجمنها و نیروهای چپ سنتی، عناصری از این چپ نوین مشاهده می‌شوند که از این روند تاریخی و اجتماعی تأثیر پذیرفته‌اند و اهمیت پیوند خود با آن را یافته‌اند. به همین دلیل، زمانی که در مورد ناکامی چپ سنتی صحبت می‌کنیم، عمدتاً در مورد نظر غالب و رایج در این نیروها صحبت می‌کنیم، نه الزاماً تمام اعضا و نیروهای آنها. شکی نیست که آن روندهای اجتماعی و سیاسی که در درون جامعه زاده شده‌اند، بر بخشهایی از ساختار احزاب چپ سنتی تأثیر گذاشته‌اند. همزمانی این روندهاست که افق مبارزه و نقش‌آفرینی یک چپ رادیکال را روشن نگه داشته است و امید به تغییرات اصولی و ساختاری را تقویت می‌کند.

______________________________

پانویس:

کردستان و سنت مبارزاتی آن، استثنایی در وضعیتی است که در این نوشته به آن اشاره شد. واقعیت این است که جامعه کردستان، احزاب سیاسی خود را به‌عنوان اپوزیسیون رژیم پذیرفته است. اگرچه از نظر من، در مورد تعدادی از این احزاب، همان پرسش همچنان مطرح است که آیا آنها از لحاظ اصولی و ساختارشکن‌بودن، اپوزیسیون محسوب می‌ شوند؟

از دیدگاه من، یک کومەلە چپ و سوسیالیست، تنها جریانی بوده است که توانسته خصلت یک اپوزیسیون اصولی و ساختارشکن را از خود نشان دهد. با این حال حتی این جریان نیز با چالشهایی مواجە است که می تواند به این اعتبار تاریخیش لطمه وارد کند.

______________________________

منابغ:

”The Waning of Opposition in Parliamentary Regimes” ،(1957) Kirchheimer, Otto

New School for Social Research, New York

Sartori, Giovanni, (1966). “Opposition and Control: Problems and Prospects.” Government and Opposition, Hansard Society

About آزادی بیان

Check Also

دین چگونه پدید آمد و چرا دوام آورد؟ – نادر ثانی

نادر ثانی:خوانشی روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و مارکسیستی از کتاب« دین چگونه تکامل یافت و چرا پایدار …