آنچه امروز در درون اپوزیسیون ایران جریان دارد، صرفا اختلافنظر بر سر تحلیل نتایج و تبعات جنگ نیست، بلکه در عین حال نزاعی عمیقتر بر سر پاسخگو دانستن عامل اصلی کشاندن جامعە ایران به جنگ و سایر مصائب زندگی است.
هدف این نوشته نقد دو گرایش راست افراطی و چپ سنتی در اپوزیسیون ایران است که هر یک با استدلالات و عملکرد متفاوت، اما با نتیجهای مشترک، عملا بار مسئولیت رژیم اسلامی در کشاندن جامعە ایران به جنگ و پاسخگو دانستن این رژیم در قبال پیامدهای ویرانگر آن را کاهش دادەاند. این دو گرایش، بهجای آنکه نفرت اجتماعی از جنگ و شرایط پس از جنگ را متوجه رژیم کنند، آن را به سوی آمریکا و اسرائیل سوق دادند و در نهایت به سبک کردن بار مسئولیت رژیم اسلامی در قبال وضعیت کنونی و شرایط دشواری که جامعه پیشرو دارد، یاری رساندند. سیاستها، موضعگیریها و عملکردهای این دو گرایش فکری نهتنها می تواند به تضعیف مبارزات اجتماعی علیه رژیم اسلامی در جریان جنگ و در دورە کوتاه پس از جنگ بینجامد، بلکه میتوان پیشبینی کرد که روند بازسازی این مبارزات را در دراز مدت نیز تحت تاثیر قرار می دهد.
قطب راست افراطی در اپوزیسیون عمدتا از دو جناح تشکیل شده است. یکی از این جناحها عملا در موضع دفاع از جنگ قرار گرفتە است. نقش این جناح در تضعیف مبارزات مردم علیه رژیم اسلامی تنها به حمایت بیقیدوشرط از جنگ، امید بستن به نتایج آن و نادیده گرفتن عاملیت مردم محدود نمانده است، بلکه در الگوی رفتاری و عملکرد آن نیز بازتاب می یابد، بهویژه در برخورد با مخالفان سیاسی. این جریان به شیوههایی متوسل شده است که با ابتداییترین اصول دموکراسی در تعارض است، تا جایی که زبان سیاسی، نحوه مواجهه با منتقدان و فرهنگ رفتاری آن، در بسیاری موارد بر همان منطق دیکتاتوری استوار است که ساختار رژیم اسلامی بر پایه آن شکل گرفته است. مخالفت این جریان نه معطوف به نفی اصل ساختار استبداد، بلکه محدود به رد شکل معینی از آن، یعنی حاکمیت رژیم اسلامی است. از همین رو، مفاهیمی چون دموکراسی، تکثر سیاسی، حقوق زنان، حقوق بشر و آزادیهای سیاسی و مدنی و عدالت اجتماعی به حاشیه رانده شدەاند و جای خود را به ادبیاتی حذفگرایانه، شخص پرستی و آشکارا اقتدارطلب داده است. در نتیجه، این تصور در بخشی از افکار عمومی شکل گرفته است که هدف این جریان نه پایان دادن به الگوی حاکمیت دیکتاتوری، بلکه صرفا جایگزین کردن یک شکل از آن با شکلی دیگر است. به همین دلیل، در حضور چنین گرایشی در اپوزیسیون، مبارزات مردم علیه رژیم اسلامی و امید جامعه به آیندهای بهتر پس از رژیم اسلامی، نە اینکه نمی تواند تقویت شود، بلکە تضعیف هم خواهد شد.
دیگر جناح قطب راست، اگرچه خود را مخالف رژیم اسلامی معرفی می کند، اما تحت عنوان ”دفاع از میهن در برابر حمله بیگانگان”، عملا در کنار رژیم قرار گرفتە است. جهتگیری تبلیغاتی این جناح نه صرفا متوجه دولتهای آمریکا و اسرائیل، بلکه بهطور کلی متوجە آنچه ”جهان غرب” یا ”قدرتطلبی غربیها” نامیدە می شود، بوده است. این جناح که عمدتا متشکل از بخشی از ناسیونالیستهای ایرانی و گروهی از نیروهای مذهبی است، در چهارچوب چنین نگاهی، ”تمدن ایرانی” یا ”جهان اسلام” در نتیجه این جنگ در معرض تهدید دیدە می شود. حامیان این گرایش، که میان ”تمدن ایرانی-اسلامی” و ”تمدن غربی” نوعی تقابل بنیادین می بینند، خود را موظف می دانند از آنچه بهعنوان هویت یا تمدن ایرانی و اسلامی تعریف می شود، دفاع کنند، حتی اگر این دفاع بە معنای در کنار رژیم اسلامی قرار گرفتن باشد، چرا که حاکمیت داخلی در هر حال ”خودی” محسوب می شود.
از سوی دیگر، نقد این نوشته متوجه چپ سنتی ایران است. جریانی که در دوره جنگ اخیر، بهجای تمرکز بر مسئول و پاسخگو دانستن رژیم اسلامی در کشاندن ایران به بحران، جنگ، فقر، انزوا و عقبماندگی، بخش عمدە انرژی تبلیغاتی خود را صرف نقد آمریکا و اسرائیل کرد. با استفادە سادەانگارانە، سطحی و حتی اشتباه از نظریەهای امپریالیستی منتسب بە سنت مارکسیستی، عملا خود را بە عنوان گرایش و نیرویی ضد آمریکا و اسرائیلی معرفی کرد.
واقعیت این است که رویکرد این بخش از چپ، بیش از آنکه ریشه در سنت نظری مارکس و پراتیک متاثر از این سنت داشتە باشد، میراثی از سنت کمونیسم روسی شکل گرفتە در دورە حاکمیت استالین است. در سنت نظری مارکسیستی و پراتیک متاثر از آن، اولویت مبارزه برای کمونیستها در هر کشور مبارزە با دولت و بورژوای آن کشور است. به بیان دیگر، در منطق مارکس، دشمن اصلی طبقه کارگر، طبقه حاکم و دولت در درون جامعه خود است، نه انتقال مرکز ثقل مبارزه به دشمن خارجی بە قیمت تبرئە کردن حاکمیت داخلی از فشار اعتراضات جامعە مربوطه. این رویکرد در آثار لنین روشن تر قابل رسد است. لنین در نوشتە معروف خود تحت عنوان ”سوسیالیسم و جنگ” در سال ١٩١٥، یعنی در اوج جنگ جهانی اول، بیان می کند که ”یک طبقه انقلابی ناگزیر باید خواهان شکست دولت خود در یک جنگ ارتجاعی باشد.” او همچنین تأکید میکند که ”وظیفه نیروهای انقلابی آن است که جنگ میان دولتها را به مبارزه سیاسی علیه دولت خودی تبدیل کنند.” این رویکرد، که بعضا به عنوان «شکستطلبی انقلابی» شناخته شد، دقیقا در تقابل با رویکردی قرار دارد که در زمان جنگ، با دستاویز مبارزە با ”امپریالیسزم”، فشار سیاسی بر دولت داخلی را کاهش می دهد و مسئولیت را بهطور عمده متوجه دولتهای خارجی، و نه حاکمان کشور، می کند.
آنچه در موضعگیری بخش عمده چپ سنتی ایران در دوره جنگ اخیر مشاهده شد، بیش از آنکه متاثر از سنت نظری مارکسیستی یا بازتابی از مواضع عملی این سنت باشد، انعکاس سنتی است که پس از استقرار حاکمیت استالین در اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت. از اواخر دهه ۱۹۲۰، بهویژه پس از کنگره پانزدهم حزب کمونیست شوروی در دسامبر ۱۹۲۸، این خط سیاسی به احزاب کمونیست جهان منتقل شد که اولویت اصلی آنان نه لزوما مبارزه با دولت و طبقه حاکم در کشورهای خود، بلکه دفاع از ”نخستین دولت سوسیالیستی جهان” است. (استالین مدعی بود تحت رهبری او سوسیالیسم در شوروی تحقق یافتە است).
با پایان جنگ جهانی دوم و تشدید جنگ سرد، این سیاست بیش از پیش به راهنمای عملکرد بسیاری از احزاب کمونیست در جهان تبدیل شد و در عمل به نوعی غربستیزی و بهویژه آمریکاستیزی ترجمه گردید. حتی آن دسته از احزاب کمونیستی که خود را مستقیما تابع یا حامی اتحاد جماهیر شوروی نمی دانستند نیز کموبیش تحت تاثیر این جهتگیری قرار گرفتند و در مواردی، آگاهانه یا ناآگاهانه، تقابل با غرب، بهویژه آمریکارا به بهای کاهش تمرکز بر مبارزه با قدرت سیاسی در کشورهای خود در پیش گرفتند. در ذهن این نیروها، چنین سیاستی بهعنوان یک اصل خدشهناپذیر و غیرقابل تردید مارکسیستی جا افتاد که خود نشان دهنده ناآگاهی این نیروها، بهویژه رهبرانشان، از جهانبینی مارکس بوده و متاسفانە همچنان نیز چنین هست.
در ایران، حزب توده نقش مهمی در شکلگیری و تثبیت این سنت در میان جریانهای چپ داشت. بسیاری از دیگر گروههای چپ نیز با در اولویت قرار دادن مبارزه با آمریکا و آنچه ”امپریالیسم” می نامیدند، عملا به پیروان این سیاست تبدیل شدند. این وابستگی فکری و سیاسی به گونهای بود که این نیروها حتی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نتوانستەاند خود را از زنجیرهای این سنت رها کنند. از این جهت است که این میراث فکری همچنان در چپ سنتی ایران رایج است و در جنگ اخیر، خود را بهوضوح نشان داد.
در دوره جنگ اخیر این چپ سنتی بهجای تمرکز بر رژیم اسلامی بهعنوان عامل اصلی وضعیت جنگی و تبعات آن، آمریکا و اسرائیل را به محور تبلیغات خود تبدیل کرد. یک پرسش اساسی این است که اگر برنامه سیاسی این جریانات، که پایە و اهمیت وجودشان را توضیح میدهد، بر مبارزه با رژیم اسلامی و ایجاد تغییر در جامعه ایران استوار است، چگونه در بزنگاه جنگ، این اولویت کنار گذاشته می شود و بخش عمدهای از انرژی تبلیغاتی آنان صرف مواضع ضدآمریکایی و ضداسرائیلی می شود، در حالی که نه این نیروها (احزاب و جریاناتی با نیروی انسانی بسیار محدود) و نه مخاطبانشان (مردم ایران) امکان بازخواست از این دولتها را ندارند؟
پیامد این رویکرد بهوضوح قابل مشاهده است: فشار اعتراض اجتماعی و اخلاقی به جنگ بر رژیم اسلامی می تواند کاهش یابد، نقش این رژیم در کشاندن جامعە ایران به جنگ و بحرانهای عمیق، که ابعاد آنها فراتر از خود جنگ است، کمرنگ می شود و مسئولیت اصلی ویرانیها و نابسامانیها به دولتهای خارجی منتقل می شود. از این منظر، می توان گفت بخش مهمی از چپ ایران بیش از آنکه بر بنیان نظری مارکسیسم استوار باشد، محصول نوعی آموزش سیاسی و تجربه تاریخی است که از اتحاد جماهیر شوروی دورە استالین به این چپ منتقل شده است. همین فاصله از مبانی نظری مارکسیسم، در لحظهای که میبایست بیشترین فشار بر رژیم اسلامی وارد شود، این جریان را به مسیری سوق داده که در عمل به کاهش پاسخگو دانستن رژیم در برابر جامعه کمک کند، پاسخگوییای که میتوانست نفرت از جنگ و پیامدهای ویرانگر آن را، در کنار نارضایتیهای ناشی از دیگر مشکلات اقتصادی و اجتماعی، به اعتراضات اجتماعی گستردە علیه حاکمیت در ایران تبدیل کند.
تا آنجا کە بە قطب راست مربوط میشود، جهت گیری هر دو جناح آن روشن است و با ماهیت وجودیشان همخوانی دارد. اما در مورد چپ، ادامە این سنت و سیاست، یعنی سبک کردن بار مسئولیت رژیم اسلامی در وقوع جنگ و پیامدهای ویرانگر آن تحت عنوان مبارزە با ”امپریالیسم”، قابل دفاع نیست. به همین دلیل، اگر وضعیت نه جنگ و نه صلح ادامه یابد، یا توافقی حاصل شود، یا حتی اگر آتش جنگ دوباره شعلهور شود، ضروری است که نیروهای چپ نارضایتی و خشم عمومی در همه حالتها را بهطور مستقیم متوجه جمهوری اسلامی کنند، نه نیروها و دولتهایی که مردم عملا امکان بازخواست از آنها را ندارند.
منحرف کردن مسیر اعتراضات و نفرت عمومی بگونهای که رژیم اسلامی بعنوان مسئول اصلی وضعیت ویرانگر کنونی شناخته نشود، نهتنها از دید نظری با سنت مارکسیستی بیگانه است، بلکه از نظر عملی و تاکتیکی و خرد سیاسی نیز برای نیروهای چپ پیشرو خطایی جدی و پرهزینه می باشد. چنین رویکردی آنها را درگیر وظایفی می کند که نه با فلسفه وجودیشان همخوانی دارد، نه توان و امکان عملی پیگیری چنین وظایفی را دارند و نه از منظر جامعه به وجود آنها معنا، موضوعیت و اهمیت می بخشد. علاوە بر این، پیامد عملی چنین سیاستی می تواند تقویت زمینههای بقای رژیم اسلامی را در پی داشتە باشد، زیرا برخلاف آنچه در شعارهای مردم بازتاب یافتە است، یعنی ”دروغ میگن آمریکاست، دشمن ما همینجاست”، جریانات چپ عملا آمریکا را بهعنوان دشمن اصلی مردم معرفی می کند.
مردمانی که نزدیک به نیمقرن است تحت سیاستهای غربستیزانه و آمریکاستیزانه، در شرایط انزوای جهانی، تحریمهای اقتصادی و سرکوب داخلی و جنگ و ویرانی، آنهم با دستاویز ”حفاظت از ارزشهای داخلی در برابر دشمن خارجی”، زیستهاند، طبیعی است بخواهند بدانند که آیا پس از سرنگونی رژیم اسلامی، بار دیگر باید در همان فضای انزوا، تحریم، دشمنسازی خارجی و فضای جنگی زندگی کنند، اینبار با دستاویز حفظ ”حاکمیت طبقه کارگر” و یا ” نظام سوسیالیستی”، و یا هر بهانەای دیگر.
عادل الیاسی
٣٠ آوریل ٢٠٢٦
پانویس
نباید آنچه در این نوشتار مورد تاکید قرار گرفت به این معنا تعبیر شود که نقد و مخالفت با سیاستهای جنگطلبانه و مداخلهگرانه ابرقدرتها امری غیرضروری است. برعکس، این نقد برای هر نیروی آزادیخواه اهمیت دارد. اما چنین نقدی نباید برای نیروهای چپ به حاشیەراندن وظایف و اولویتهای اصلی را بە دنبال داشتە باشد. نیروهایی چپی که هدفشان ایجاد تغییر در یک کشور مشخص، با اتکا به نیروی مردم همان کشور و دگرگونکردن ساختار قدرت سیاسی آن است، نباید اولویت و وظایف خود را به دشمنی با دولتهایی معطوف کنند که امکان پاسخگو کردن آنها را ندارند. ایجاد چنین تغییراتی در اولویتها می تواند از موضوعیت و اهمیت نیروهای چپ برای مردمی که از وضعیت حاکمیت داخلی به ستوه آمدهاند، بکاهد.
عادل الیاسی
آزادی بیان آزادی بیان؛ رسانهای مستقل برای انتشار تازهترین اخبار، تحلیلهای سیاسی، دیدگاهها، مقالات و گزارشهای مرتبط با ایران، جهان و حقوق بشر.